تبليغاتX
آهسته وحشی می شوم!... -

آهسته وحشی می شوم!...

در حـیـــرتـم از مــرام ایـن مــردم پســت / این طــایفـه ی زنـده کـش ٍ مـرده پرسـت ...
نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم

نمی دانی چقدر دلم گرفته ..

چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند .

اینجا همه چیز مرده است .

صندلی ، میز ، آینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار

و حتی ماهی های درون قاب !

و من

که از همه مرده ترم !

اگر باور نداری پاورچین ، پاورچین کنارم بیا

ببین که بوی کافور می دهم ..

آواز کلاغ ها را هم می شنوی ؟

این آواز سیاهی اتاق را بیشتر می کند.

کلاغ های سیاه پوشی که

به جای خرما ، قارقار تعارف می کنند..

اینجا مجلس ختم من است!!!

 

 اعتراف کنم؟! دوستت دارم !

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت12:0 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |