شاعر و فرشته ..
شـاعــــــر و فرشــــته ای با هم دوست شدند .. فرشــته پــری به شاعــر داد
و شــاعر ، شعـــری به فرشته ..
شـاعر پر فرشـته را لای دفتـــر شعــــرش گذاشـت ، و شعرهایش بوی آسمان گرفت ..
فرشته شــعر شـــاعر را زمــزمه کرد ، و دهــانش بوی عشــق ـگرفت ..
خـــدا گفت : دیگر تمـــام شد . دیگر زندگــی برای هردوتان دشــــوار می شود ..
زیرا شــاعری که بـوی آســـمان را بشنود ، زمــین برایــش کوچک اســت !..
و فرشته ای که مــزه ی عشـــق را بچشـد ، آســـمان برایـش کوچک اســت !...

پ . ن ۱ :این روزها ، غرقم در این روزمرگی های پوچ .. و می دوم ، بی آنکه برسم ..
پ . ن ۲ : .. شاعر و فرشته .. هنوز هم فرشته ها زمینی اند؟؟!..
ــــ دوستان من در وبلاگ نایت اسکین ، در انتخاب برترین وبلاگ ماه شرکت کردم.
هرکس که دلش خواست ممنون می شم اگه به این سایت بره و به وب من رای بده.
+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت4:36 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |

