تبليغاتX
آهسته وحشی می شوم!...

آهسته وحشی می شوم!...

در حـیـــرتـم از مــرام ایـن مــردم پســت / این طــایفـه ی زنـده کـش ٍ مـرده پرسـت ...
بلاتكليفم!

مثل كتاب ِ فراموش شده اي

رو نيمكت ِ يه پارك ِ سوت و كور

كه باد ِ ديوونه

نخونده ورقش مي زنه !!!...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت8:0 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت4:41 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
می خواستم تلافی کنم اما

انگار همین دیروز بود که

از زیر باران شانه خالی کردی و گفتی:

پرستو هم مثل همهء پرندهاست ...

 

انگار همین دیروز بود که به ماه ِ آویخته از آسمان تشر زدی و

در را محکم بر روی حوض و حیاط و عاطفه بستی ...

...

می دانم ..

فکر اینجا را نمی کردی

که حتی آه ِ کلاغی پیر

زمین گیرت کند ...

گمان می کنم

زندگی بدون گنجشک و گریه

واقعآ چیز غریبی است .

اما پشیمانی دیگر ...

+نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت2:22 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
نشانی امید را چه کسی به من داد؟!
من امید را یافته ام

تازگی ها سراغ روستای دوردستی را گرفته ام

که می گویند

غروب که می شود

دختران ، ته مانده های خورشید را

از کاهگل های بام می روبند و در فانوس هاا می ریزند

و فانوس هایش ، گمان می کنند که جانشین خورشید هستند ...

زنان آنجا ، دلشان که می گیرد

پروانه های مرده را

بر آویز پرده پولک دوزی می کنند ...

                   ......

شنیدم

مردان آن ، هنوز هم به سادگی یک سلام عاشق می شوند

حتی پروانه ها هم به پای هم پیر می شوند ...

                   ......

کسی شاخه ای از بهار را نمی شکند ...

کسی تابستان را در طعم یک میوه خلاصه نمی کند ...

هیچ پرستویی پاییز کوچ نمی کند ...

و گنجشک ، هیچ زمستانی گرسنه نمی ماند ...

                    ......

راستی ... تو همسفرم می شوی ؟!...

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت11:14 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
برگشتم ! ...
از انهدام این همهء خودم می آیم

خسته ام ، کبود

زیر دست و پای خودم زجه ها زده ام

ناله هایم به گوشتان نرسید؟

عجب!

 

پ.ن:سلام!دوباره برگشتم!دلم برای همه تنگ شده.همین الان میام به همه سر می زنم!

از همه ی کسایی که لطف کردن و اومدن اینجا ممنونم مخصوصآ:

شادی مهربونم ، اون یکی شادی عزیزم ، سمیرا خوبم ، باران خودم که خیلی به من لطف داره ،

مهدی عزیز و بقیه دوستان خوبم ...

(

+نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت8:19 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |