تبليغاتX
آهسته وحشی می شوم!...

آهسته وحشی می شوم!...

در حـیـــرتـم از مــرام ایـن مــردم پســت / این طــایفـه ی زنـده کـش ٍ مـرده پرسـت ...
شاید همین روزها....
یادم هست

رو که برگرداندی

شانه هایت از گریه می لرزید

من سکوت کردم

اما پیشانی ام شرجی ترین موسمش را عرق ریخت

...

اکنون که رفته ای

دیگر هیچ کس از آن شب

خواب را در حوالی چشمان من ندیده است ..

با این همه

بی هیاهو و همهمه

همین روزها

به بهانه ی زیارت اهل قبور

به مزارت که آمدم

با فاتحه ی بوسه و اشک

کبودی کتیبه ی قبرت را خواهم شست

...

شاید راز گریستن من

و راز سر به مهر گذاشتن تو

جایی در همان حوالی باشد

همین روزها خواهم آمد

          ....

پ.ن ۱:خودت که شاهد بودی چقدر سعی کردم فراموشت کنم.به همه می گفتم برام مُردی

ولی زنده تر از همیشه توی قلبم نفس می کشیدی...می گفتم فراموشت کردم ولی تمام لحظاتم

با تو بود...نمی دونم به خاطر کدوم گناه نکرده مجازات شدم...مهم نیست.مهم اینه که تو آروم باشی

و شاد....

پ.ن ۲:معذرت می خوام از اونی که خودش می دونه و شاید برای آخرین بار بیاد اینجا....خودت می دونی

که سعی کردم ولی نشد...معذرت می خوام...

پ.ن ۳:دوستای مهربونی که اینجا پیدا کردم همه ی زندگیم هستند...می خواستم آخرین پست رو

بنویسم ولی دل کندن از اینجا برام محاله...برای یه مدت خیلی کوتاه می رم...فراموشم نکنید و

اینجا رو تنها نذارید...زود برمی گردم....

                                                                                                خداحافظ

                                                                                                 نیلوفر...

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت8:7 بعد از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
شب یلداااااااااااااااااا....!!!
دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخهء نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد ...

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

چه سیب های قشنگی

حیات نشئهء تنهایی است

و میزبان پرسید

قشنگ یعنی چه؟

ــقشنگ یعنی،تعبیر عاشقانهء اشکال

و عشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوشداروی اندوه؟

صدای خالص اکیژن می دهد این نوش

و حال شب شده بود

چراغ روشن بود

و چای می خوردند...

چرا گرفته دلت؟مثل آنکه تنهایی

چه قدر هم تنها

خیال می کنم

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان برگ ها هستی

دچار یعنی

......عاشق

و فکر کن که چه تنهاست!

                 

پ.ن:شب یلداتون مبارک!قشنگ بود.نه؟با اینکه یه ذره دلم گرفته بود ولی بعد از سالها شب یلدا همه کنار هم بودیم!خوش گذشت!

+نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت0:53 قبل از ظهرتوسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |