اندیشیدن به بوی گلهای باغچه ...
اما اینروزها
من به بوی بهارنارنج
برگ بهارنارنج
و میوهء تازه رسیدهء بهارنارنج
می اندیشم
چه بوی خوشی ...
همراه با باران ... رودخانه ...
کوچه باغ ...
هوا .. هوای نفس های تازه است !

یه داستان واقعی .نه خیالی نه دروغی .
***
یه دختر بود که تو این دنیای بزرگ و نامرد زندگی می کرد.اون یه دوست داشت.یه یار.یه همدم.اونا باهم
همیشه تو یک کلاس بودن...باهم نوشتن آب ـ بابا رو یاد گرفته بودن...باهم خواندن انار و بادام رو یاد
گرفته بودن...باهم یه تصمیم گرفته بودن...یه تصمیم قشنگ...اینکه هیچ وقت از هم جدا نشن...
سالها گذشت...
دختر قصهء ما عاشق این دوستش بود.انقدر که همیشه میگفت کاش ما باهم خواهر بودیم که من
همیشه پیش نادیا باشم ...(اسم اون دوست نادیا بود.)
سالها گذشت...
چه روزایی رو که باهم دیگه شب نکردن و چه شبایی که باهم دیگه صبح نکردن....
چه وقتایی که الکی عاشق نشده بودن...مثلا پسر همسایشون!!!...چه وقتایی که باهم گریه نکردن
و چه روزایی که به دیوونه بازیا و مسخره بازیای خودشون یا دیگران باهم نخندیدن...
دختر ما دیوونه وار نادیا،بهترین دوستش و به نظر خودش خواهرش رو دوست داشت...
وقتی نادیا بهش زنگ میزد و از جایی اراحت بود و گریه می کرد،دختر قصهء ما هم پابهپاش اشک می ریخت..
سالها گذشت...
دختر قصهء ما این بار واقعا عاشق شد...دیوونه شد...مجنون شد....ولی نادیا باور نکرد...دختر قصمون
هم به روی خودش نیاورد و عشقش رو تو دلش مخفی کرد ...
سالها گذشت...
دو سال بود که دیگه این دختر و نادیا،دو نفر نبودن...حالا شده بودن پنج نفر.پنج تا دوست جون جونی...
کسایی که انگار هیچ جوری نمیشد از هم جداشون کرد...
دوتا از بچه ها با دختر قصهء ما خیلی خوب نبودن...ولی در ظاهر نشون نمیدادن...یه دختر دیگه هم بود...
فرزانه...یه یار مهربون...یه دوست واقعی...
دختر قصه و فرزانه خیلی باهم خوب بودن...دختر قصه خیلی دوسش داشت ولی اجازه نمیداد که هیچ
کسی جای نادیا رو براش بگیره.اون یه چیز دیگه بود.یه دوست قدیمی و عزیز...
گاهی وقتا این پنج نفر مثل بقیهء آدما باهم دعوا میکردن...
یه روز نادیا الکی قهر کرد...دختر قصه خیلی دلش می شکست وقتی نادیا باهاش قهر می کرد...
نادیا دیگه مثل قبل دختر قصه رو روست نداشت...همیشه با اون دو نفری که زیاد با دختر قصه خوب نبودن
میرفت...دخترک رو تنها گذاشته بود...دخترک هم با فرزانه بود...فرزانهء مهربون که با همهء نامردیهای
نادیا بازم به نیلوفر اصرار می کرد که هردوشون رو دوست داره و میخواد که اونا باهم بمونن...
فردای اون روز که نادیا قهر کرده بود یکی از اون دخترا که باعث جدایی نادیا و دخترک قصه شده بود،
به دخترک گفت که نادیا میخواد ارتباطش رو با دخترک کاملا قطع کنه...و قطع کرد...
دخترک قصمون فقط به خاطر نادیا...به خاطر دوستیه قدیمیشون قبول کرد!آخه هرچی باشه اون نادیا رو
دوست داشت و می خواست اون راحت و خوشحال باشه...
دخترک دلش فقط از این می سوزه که نادیا اینطوری دوستیه قدیمی و زیباشون رو فروخت به دوتا آشغال...
دخترک وقتی تصمیم نادیا رو شنید شوکه شد...حتی نمیدونست چی باید بگه...چی کار کنه....
ولی با فرزانه دوست موندن...حتی از قبل هم نزدیکتر شدن به هم...مطمئن که دیگه هیچ چیز نمیتونه
اون رو از فرزانه جدا کنه...اجازه نمیده...اون عاشق این دختر پاک و مهربونه...کسی که دخترک رو
نفروخت...شناختش و باهاش موند....

پ.ن۲:دختر قصه خودم هستم.
پ.ن۲:نمیدونم حالا که پیش نادیا نیستم،وقتی تو خونه تنهاست و می ترسه،کی بدون اینکه نگران قبض تلفن و جیغ و داد مامان باباش باشه بهش زنگ می زنه تا نترسه و تنها نباشه....؟.....
کی وقتی نادیا ناراحته انقدر باهاش حرف می زنه که ناراحتی یادش بره و به جاش یه خندهء شیرین
روی لباش بیاد.....؟....کی وقتی نگرانه دستاش رو میگیره و دلداریش میده....؟....
پ.ن۳:نادیا با همهء نامردیهات و بی وفاییهات هنوزم دوستت دارم.
پ.ن۴:فرزانهء عزیزم...فرشتهء مهربون....ممنونم....و دوستت دارم خیلی زیاد....همه چیز رو مدیون
تو و خوبیهات هستم.....
و گوش می سپارم به زمزمهء خاموشش که نمیدانم چه کسی چنين خواندن را برایش
به ارمغان آورده است ...
به آسمان نگاه ميكنم.انگار دوباره دلتنگ است ...
و باز،هم آغوشي باران و خاك ...
عطر اقاقيا تمام شب را تسخير ميكند و سكوت فريادش را مي شكند ...
در هواي آبي شب توا مي جويم.
در امتداد جاده اي كه به قصر آرزوهاي مقوايي من ميرسد.
شاهزاده ي خوشبخت من!
من تو را از لاي كاغذهاي سفيد خاطراتم آورده ام.
از پشت بلوغ احساسم.
ناز دل من!
چشمهایم را مي بندم و پشت پلكهايم خواب تو را ميبيتم.
تو شاهزاده ي پولكي خوابهاي كودكي من هستي.
تعبير بوسه اي سرخ براي شاه پري قصه هاي عاشقانه ات.
قشنگ خاطرم!
بيا و يك شب مرا به قصر بلوري دستهايت ببر ... بيا و ميان بستري از گل و بوسه
در جشن ستاره ها با من شريك شو ...


