من
عشق را
جور دیگری می خواهم
و سبز را
سرخ
همین ...
فقط برای خودم می نویسم ... اگر پیشم بیاید که خوشحال میشم اگر هم که نه ...
داشت از خستگی می مرد
امروز مجبور شد ماشین یه پیرمرده رو محکم بکوبه به جدول تا نوه ی عصمت خانوم
دویست متر جلوتر سالم از خیابون رد شه .
صاحب ماشین خیلی شاکی بود ، می گفت این لکنته خرج چارتا بچه مدرسه ای
رو میده . ولی خب ، چه می شه کرد ؟!
یکی دوتا مرده ی سرگردون رو هم تا ابرا رسوند و برگشت .
آخرهای شب هم کلی زور زد تا تونست اون دختره رو از خونه بکشونه بیرون تا
پسر همسایه شون نگاهش بیفته تو چشماش...!
.
.
زد کانال دو
بحث آخر اخبار بود
مجبور بود گوش بده تا فردا اگه کسی ازش پرسید کم نیاره !!!
آخ خدا ،
چقدر فرشته بودن سخته .....

مثل شوخی راهبه ها
دست خون آلود شسته به آب پاک
آب پاک به هم می پاشند
شوخی
مثل شوخی قاتلان
به تلنگری خون به چهره ی هم می پاشند
و تفنگ پر بر شقیقه های خالی هم می گذارند
شوخی
مثل آب بازی بچه ها
که هیچ به آینده نمی اندیشند
شوخی ، مثل زندگی ام
و دستانی که بخواهی نخواهی
خون آلود می شوند ...

اتفاق هنوز هم
با اینکه تو را ، بارها و بارها
از چشمان من خوانده بود
افتاد !
من نامرد نیستم
داوطلبانه ، می افتم
از چشمت
از دهنت
وآنقدر به یادت نمی آیم
تا
از صمیم قلب
حذف شوم ...


