از او شجاع تر در هیچ کجا
پیدا نمی شود .
شبی او را در خانه اش
مرده یافتند ...
علت مرگ:
سکته ... از ترس دیدن سایه ی خود
بر روی دیوار !!!

آنوقت عطر بودنت می پیچد ... نسیم آمدنت می وزد ...
این دل ... آرامِ آرام می شود به یمن آمدنت ... صدای قدمهایت می پیچد ...
بوی خاک ... بوی تو ... این بار ... یک آسمان بارانی می ریزم پشت سرت ...
امشب ... این آسمان تاریکِ تاریک است ... امشب ... تو نوری ... می آیی ... می تابی ...
دلم بی قرار می شود ... قلبم می تپد ...
نفس هایم به شماره می افتد ...
تو می آیی ... صدای قدمهایت همین جاست ...
تو هستی ... قلبم آمدنت را گواهی می دهد ...

رود هر روز و هر روز از کنار درخت عبور کرد ....
درخت ریشه کرد .... درخت جان گرفت ....
رود عاشق شد ... عاشق درخت ....
درخت عاشق شد ... عاشق رود ....
نسیمی وزید ... آسمان تابید ....
درخت شکوفه کرد ... نمی دانم در بهار ...شاید هم در زمستان ....
رود تا ابد جاری ماند ...
درخت میوه داد ... سیب ...

مزرعه
زردی گندم زار
مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد
فردایش مترسک خود را کشته بود
او تازه کلاغ ها را فهمیده بود.........

که چقدر بی تو غریبم
اینجا هر کس با نقابی
می ده هر لحظه فریبم
اینجا من تنهاترینم
توی تنهایی نشستن
کار این کوه غروره
بی تو دل گم میشه تو شب
حتی تو بهشت که باشه
حسرتش خوردن سیببه
کاش خودت خط می کشیدی
روی غم های سرنوشتم
می دیدی اسمتو با اشک
روی گونه هام نوشتم
کاش خودت بودی به جای
عکس این قلب شکسته
کسی که اشک چشامو
روی این گونه ها بسته...

پ.ن:اینجا نسیمی می وزد...بوی گل سرخی پیچیده است...اینجا...تو را کم می آورد
اینجا...عطر حضورت موج می زند...اینجا...تو را خواهش می کند...
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند
تا بدانی که بی تو چه می کشم....
کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو
رودی از اشک به راه انداخته ام....
و کاش پرنده ی سوخته بالٍ عاشق از جانب من
به تو این پیغام را می رساند که :
امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته
در حال فروریختن است....

(( امشب فهمیدم که اون دوستم نداره....))
و چای با لبخند می خورم
لبخند می زنی...لبخند می زنم
نگران این نبودیم که کاری پیش برود...
لبخند می زنی ، لبخند می زنم
اجازه نمی دادیم چای سرد شود
ـ زود چای را بریز ، زود چای را بنوش!
سریع با من سخن بگو ، سریع گوش میسپارم
سریع بخند ، سریع می خندم!
قهقهه می زنی ،قهقهه می زنم ، زندگی خجالت می کشد
سریع قدم می زنی ، سریع قدم می زنم...به دیوار می رسیم
دست به دست هم
پای دیوار زندگی می کنیم
کنج سفید دیوار را در سایه اش
اشکالی دارد؟
سریع قدم بزن ، سریع خواهیم دوید
سریع متولد میشویم، سریع زندگی میکنیم، سریع خواهیم مرد...
لبخند می زدی ، لبخند می زدم
گفتی : شاید این بتواند تمام زندگی ما باشد!
گفتم : البته عزیزم!بد فکری نیست.
آن پنجره را بستی ، این پنجرا را بستم
نگذاشتیم بقیه اش به درون این تنهایی بریزد ـ حتی شاخ و برگ و باد ـ
خواستیم این تمام زندگی ما باشد
البته که میشود!!!

((دوستای گلم...یه خواهشی ازتون دارم...یکی از دوستای گل من...مبین عزیز...مریضٍ و حالش اصلا
خوب نیست...خواهش میکنم براش دعا کنید...درسته که یه مدته کوتاهِ که میشناسمش ولی فهمیدم که
اون یه فرشتس......
اگه خدای نکرده اتفاقی براش بی افته همه دیوونه میشن...یکیش من...
نمیدونم چی کار کنم...فقط ازتون میخوام که دعا کنید...
دعا....دعا...دعا...دعا.....
خدایا خواهش می کنم.....کمکککک...!!!![]()
![]()
![]()
خدایا خواهش میکنمممممممممم.......!![]()
![]()
))
به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم
گلی؟
ستاره ای؟
پرنده ای؟
فرشته ای؟
چه ای؟
تو کاملی٬ تو را شبیه قرص ماه می کشم.....
در خیالم سفر از من نیلوفری دیگر خواهد ساخت
که دیگر در پی کلمات جنون آمیز زندگی اش نخواهد بود
خواستم همه جیز را به دست باد بسپارم
حتی ماهی را که تا صبح برایش از قصهء غصه هایم می خواندم.....
آسمان آن شهر آنقدر بزرگ بود که دیگر جایی برای یافتن لباس تنهایی نبود
همه چیز خوب بود برای رهایی از گذشته ای تلخ و ساختن آینده ای شیرین.....
اما آن شهر با هزار رنگش نتوانست بی رنگی مردمان شهرم را
بهانه ای قرار دهد برای دل کندن.....
و حال دوباره برگشته ام
اما نه برای بودن تنها در این شهر
بلکه در دنیایی که ستاره هایش
روشنایی شبهای تارم را نوید خواهند داد......
می خواهم نیلوفری باشم شاعر و عاشق!!!
نیلوفری که برای رسیدن به زندگی و عشقش تلاش می کند و هرگز، تسلیم نمی شود.........
نیلوفری که خودش است نه درختی که با وزش نسیمی آرامشش را از دست می دهد.......
نیلوفر همیشگی اما متفاوت....!!!


