تبليغاتX
ديوانگـ ـي هاي يك ديـ ـوانه ي مـ ـونث !

سخــن اين اسـت كه مـا بي تــو نخـواهيم حيـــات ....


                        باور مـ ـا نمی شـ ـود ، در سـ ـ ـر مـ ـا نمـ ـی رود

                     کـ ـز گـ ـذر سـ ـینـ ه ی مـ ـا یـ ـار دگـ ـر گـ ـذر کنـ ـد ....

             


+ دلم برای شب بیداری و نوشتن برایت تنگ شده بود شاهزاده !




+ تاريخ 91/01/24ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |



          " چیـ ـزی شبیه معجـ ـزه است وقتـ ـی هر شـ ـب بـ ه خیـ ـر می گـ ـذرد ..

                   بی آنکـ ه کسـ ـ ـی بـ ه تـ ـو بگـ ـوید "شـ ـب بـ ه خیـ ـر " ...!!! "






+ خدا نکند که زمین و زمان به جانت بیفتند و نگذارند بنویسی ...!!

فقط پریشانی برایت می ماند و بس !






+ دلتنگی ها که تمامی ندارند وقتی از من دوری ... ولی چقدر بگویم و همه بخوانند الا تو ..؟!!





+ بعد از چند ماه که برگشتم و سری بهت زدم .... لعنت به این دل ! هنوز هم تاب نگاه کردن به چشم هایت نیست !!!...





+ ممنون از همه ! این مدت ، عجیب دلم گرم شد !




+ رازقی عزیزم ! بهترین خواهر دنیایی عروس خانوم مهربون !!



+ تاريخ 91/01/04ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |



نمي ئونم چرا نمي نويسم !

مي تونم ، مي خوام ، ولي نمي نويسم ...!

تازه دارم خودمو پبدا مي كنم .. بين اين غريبه ها و تنها ، تازه دارم مي فهمم كي هستم و چي مي خوام ...

معذرت مي خوام رازقي ... مارال ... و ...! مي دونم نگرانتون كردم ...


.


طاقت نداشتم ...

بهت زنگ زدم بعد از اين همه روز !

آروم شدم .. دوباره زنده شدم .. نفس كشيدم !


.


ببش به خاطر دروغ هايي كه گفتم و نوشتم .

حقيقت همينه !

بدون تو نمي شه ..

نمي خوام ..

نمي تونم ...!


.


مي نويسم به زودي ! مثل آدم ! قول مي دم !!!



+ تاريخ 90/10/18ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |



+ وقتی که گفتم اگه تو رو نداشته باشم نمی مونم ، کسی باور نکرد ...!

حالا از وسط ناکجا آباد دارم می نویسم برات !

منطاقت موند توی اون شهر لعنتی ِ پر از دود ِ نفرین شده رو نداشتم .

توی خیابون همه ش می ترسیدم تو رو ببینم و دوباره دلم هواتو کنه و بازم همه چی برگرده سر جای اول ...!

یک ساعت قبل از رفتن اومدم جلوی خونه ت . می دونستم تنها نیستی ! خداحافظی کردم باهات ،

ولی تو حواست نبود ...


...


+ حالا تو این شهر ، وقتی که راه میرم ، می دونم که در هیچ خونه ای قرار نیست باز بشه

و تو ازش بیرون بیای ..

می دونم که این خیابونا تا حالا رنگ تو رو به خودشون ندیدن ...

این روزا که میگن تهران بارونیه ، من و مردم این شهر از گرمای بیرون به کولر گازی پناه میاریم !...

دیگه دلم هوای بارون ِ تهران رو نمی کنه . اینجا دلم که می گیره ، دست به دامن آسمون نمی شم واسه

یه قطره بارون ! میرم لب دریایی می شینم که همیشه هست ..

اینجا یه جزیره ی خلوت و دوست داشتنیه با مردمی که غریبه هستند ،

ولی حتی از تو هم مهربون ترند شاهزاده ...!!



....



+ من دارم زندگی می کنم . بدون تو و بدون اینکه حتی یه بار فایل عکساتو باز کنم و چشماتو ببینم ..

نگران نباش شاهزاده ، من هنوزم نفس می کشم !!!




+ تاريخ 90/08/08ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |





من اينجا براي كسي مي نوشتم كه بود ، فقط ... براي من نبود !

من دلم را به مردي كه دادم ، كه دلش را ، جاي ديگري ، به كس ديگري داده بود !

من به اندازه ي هزار سال بزرگتر شدم با كسي كه تمام دنيايم بود ...


...


+ عزيز دل !

هنوز هم عزيزي !... تعجب نكن !...

فقط ، كمي چشم هايم باز شده ! قبول دارم شاهزاده ، سهم من از زندگي هرگز تو نبودي ..

پنج ماه ديگه تازه 20 سالم مي شود !

 20سالي كه 8 سالش را با تو بودم _خيال و واقعيتش مهم نيست ،مهم بودن است _ و حالا كه نيستي ،

نه در خيال و نه در كنارم ، فقط برايم مشتي خاطره مانده و موهايي كه هر بار جلوي آينه نگاهشان مي كنم ،

سفيديشان تو را به يادم مي آورند !...

اين خيالبافي ها به جايي نمي رسند .. تو كنارم نيستي .


...


+ جلوي آينه مي ايستم .

قلم را بر مي دارم و اين بار ، لبخند را روي صورتم نقاشي مي كنم !

هيچ كس نمي داند در دلم چه آتشي ست ..

بهتر ! بگذار لبخند ديگران از سر آرامش باشد ! نه مثل من ...


...


+ امروز كه عكس هايت را ديدم ، با او ، انگار تازه فهميدم كه هميشه هم آخر قصه قشنگ تمام نمي شود !

هميشه هم نمي شود دلخوش به آرزوهاي محال بود و در انتظار يك معجزه ي غريب !!

 هميشه هم نمي شود به يك خيال خوش بود و ابلهانه لبخند زد ...


...


+ نفس عميق مي كشم و بغضم را پايين مي دهم و ... زندگي مي كنم !





هستند انسان هايي كه مرده اند ...

فقط راه مي روند ، نفس مي كشند و فكر مي كنند ، فكر مي كنند ، فكر مي كنند ...!




+ تاريخ 90/07/18ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا






                                               " خدايا !

                                      امروز همان روز مباداست ..

                                          معجزه اي كن !!!... "




+ تمام اين عاشقانه هاي تكراري و زمزمه هاي پر درد را كه كنار هم بگذاري

  فقط به يك چيز مي رسي : تنهــ ـ ـــــايي ...!!!





+ من از آدم ها مي ترسم !




+ آن شبي كه ديوانه شده بودم و تنها در خيابان ها راه مي رفتم و اشك مي ريختم و بلند بلند از خدا

  شكايت مي كردم ، فراموش كرده بودم كه هست .. مي بيند .. مي فهمد ..

  ببخـ ـ ـش خدايـ ـا ...

 كـ ـ‌ـ ـم طاقـ ـت شـ ـ‌ده ام ....!




+ اين روزا كه عين ديوونه ها يا نشستم توي خونه و درو روي خودم بستم و فقط هي نقاشي

   مي كشم و به محض تموم شدن پاره اش مي كنم و ميرم سراغ بعدي ، يا توي خيابونا قدم

   مي زنم و به يه چيزي كه حتي درست نمي دونم چيه فكر مي كنم ، عجيب دلم براي اون

  خنده هات و نگاهات پر مي كشه !...





+ تاريخ 90/07/16ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |




           " نـ ه اينكـــ ه دردي نيسـ ـ‌ ــت .... گلـ ـويي نمانـ ـده بـ ـراي فـ ـرياد ....!!! "




بعضي وقت ها احساسات انقدر زياد و غليظ مي شوند كه ديگر نمي شود نوشتشان ...!


. . .


از آن شبي كه گرماي تنت را لمس كردم ، كنارت نشستم و به شانه ات تكيه دادم ،

كه هر جايي كه رفتي دوباره برگشتي و كنارم نشستي ، كه رد عشق را در چشم ها و رفتارت براي

چندمين بار ديدم ، حالم هنوز هم طبيعي نيست ...!!


. . .


بي مقدمه گفتي :  " ببينمت ؟؟! بذار درست رنگ چشماتو ببينم !! " 

به چشمهايت كه خيره شدم ، تنم يخ كرد .

من ؟! كنار تو ؟! بدون ذره اي فاصله ؟! جلوي ديگران ؟!


. . .


انگار دنبال بهانه اي مي گشتيم براي خارج شدن از بحث بقيه ..

نوشته هاي پشت جلد چنگ و سرود را نشانت دادم . شروع كرديم به زمزمه كردن با هم !

بدون اينكه حتي بفهميم ديگران ساكت شده اند و ...!

صدايت .. خنده ات .. حرف هايت .. آن هم انقدر نزديك به من و ....!


. . .


خدايا !‌  رحم كن !! من انقدر ها هم كه تو فكر مي كني صبور نيستم !!!!!!


. . .


شنيدي سنگ صبورم چه گفت ؟!!

گفت : " چقدر اين دوتا به هم ميان !! "


و من آتش گرفتم .....!!







+ تاريخ 90/06/02ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |




                                 " چـ ـرخ برهـ ـم زنـ ـم ار غيـ ـر مـ ـ ــرادم گـ ـ ــردد ....! "






+ چقدر برايت گفته ام ؟ از زمين و زمان و عشق و ....! چقدر ؟!

   ولي مهم ترينش را هنوز نگفته ام ! جرات نكردم !!

   هنوز نگفته ام كه بايد بروم ..

   نگفته ام كه اين خانه هم چند سالي مي شود كه ديگر جاي من نيست ..

   چه كنم عزيزكم ؟

   نه مي توانم بمانم ، نه مي توانم از اين شهر دل بكنم !

   شهر غريبه اي كه تو در آن نفس نمي كشي ، نمي خندي ، زندگي نمي كني ...

   و شهر آشنايي كه در آن جايي ندارم ، ولي تو هستي ...

    " تو بگو .. چه كنم شاهزاده ؟! "






+ تاريخ 90/05/11ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |




خيلي وقت است كه با تو زندگي مي كنم ..

يعني ، چشم هايم را كه مي بندم تو مي آيي ! خب همين بس است برايم ! نه ؟!

يعني تو رويايت هم آنقدر عزيز و بزرگ است برايم كه راضيم مي كند !...

راضي كه نه ! ولي خب ، چاره چيست نازنين ؟!...

شب ها ، هميشه عجولم براي خواب !... براي خواب كه نه ، براي بستن چشم هايم و آمدن تو !!

شب ها ، چراغ را خاموش مي كنم ، دراز مي كشم و با شوق چشم هايم را مي بندم و انتظارت را مي كشم !

در باز مي شود .. تو مي آيي ...!

روي ديوار دست مي كشي .. به عكس هايت نگاه مي كني و با لبخند كنارم مي نشيني ...!

همين است زندگي من !! باورت مي شود ؟؟!!...

ديوانه نيستم ! ولي در خيابان كنارم هستي . دستم را مي گيري .. برايم حرف مي زني ..

پشت هر ميزي كه مي نشينم ، تو روبرويم هستي ! لبخند مي زني و بدون اينكه ديگران بفهمند ،

از آن نگاه هاي قشنگ و معني دارت مي كني و هر دو مي خنديم !!...


. . . .


آشفته مي نويسم امشب ؟ تو ببخش .. بعضي شب ها - مثل امشب - سرم پر مي شود از اين

حرف هاي هرگز نگفته ! و تا برايت ننويسم آرام نمي شوم .

به دل نگير عزيز دل ! امشب هم از آن شب هاي ديوانگي ام است .. كمي كه بنويسم ، آرام مي شوم ...

احساس مي كنم عقلم را از دست داده ام ! يعني يا ديوانه ام ، يا دچار جنون شده ام !!!

از تنهايي كلافه ام ،‌ ولي تنها دوستم را - تو كه خوب مي شناسي! - تشويق مي كنم براي رفتن !!

براي اينكه برود و به اندازه ي چند قاره از من دور شود و خوشبخت شود !!! و بعد خودم تنها بمانم و

روزي هزار بار خودم را لعنت كنم كه مقصر تنهايي خودم هستم !...


. . . .


دلم برايت تنگ مي شود هر لحظه . حتي وقتي كه چشم در چشم هايت دوخته اي و

صدايت در گوشم مي پيچد !!...

تكراري مي نويسم .. تو ببخش دلبرم .. 






+ بي همگان به سر شود ... بـ ـي تـ ـو بـ ه سـ ـر نمـ ـي شـ ـود !!!



+ تاريخ 90/04/22ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |




                      " مايـ ه ي خوشـ ـدلي آنجاسـ ـت كـ ه دلـ ـ ــدار آنجاسـ ـت .....!! "




.




+ روز به روز نگران تر مي شوم و تو روز به روز مهربان تر مي شوي ..!

هم من دلشوره دارم هم تو ، براي نتيجه ي اين همه تلاش.

آرامم مي كني ، لبخند مي زني و باز هم ادامه مي دهيم ...!





.




+ هر روز بيشتر به تو نزديك مي شوم ...

بيشتر عاشق مي شوم !




.




+ هـ ـر دمـ ـش بـ ـا من دل سـ ـ ــوختـ ه لطفـ ـ ـي دگـ ـ‌ر اسـ ـت ....!




.




( وقتي كه زمين بخوري و دستت بره تو گچ به خاطر يه ضرب ديدگي مسخره و

از كار و زندگي بيفتي ، اون موقعس كه قدر عافيت رو مي دوني !!! درست مثل الان ِ من !!! )

+ تاريخ 90/03/23ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا |