|
در حـیـــرتـم از مــرام ایـن مــردم پســت / این طــایفـه ی زنـده کـش ٍ مـرده پرسـت ... |
آفتــــاب
توی آسمان
آفتـــاب می شود
ابـــر هم بدون آســــمان فقط
چنــد قطـــــره آب می شود
پس تو ابر باش و آفتاب
قـــول می دهــــم کـه
آســـــمان شـــوم ..
یک کمی ستاره روی
صورتم بپاش
سعی می کنم شـــبیه
کهکشان شوم ..
شکل نـــوری و شبیه بـــاد
توی هیچ چیـــــز جا نمی شوی ..
تو کنار من ، کنار او ، ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی ..

پ.ن: جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش کسی نیست ...!!!
پ.ن: ناتوانم ! از نوشتن این سرگیجه ی خواب آلود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
روز مادر یعنی به تعداد همه ی روزهای گذشته ی من
صبوری ! روز مادر بعنی به تعداد همه ی روزهای آینده ی من دلواپسی ! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه ی خواب های کودکانه ی من بیداری ! روز مادر یعنی بهانه ی بوسیدن خستگی دست هایی که عمری به پای بالیدن من چروک شد ! روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه ی سال های دلتنگی من بود . روز مادر یعنی باز هم بهانه ی مادر گرفتن ... پ . ن : روز مادر مبارک ... عاشقانه ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
شـاعــــــر و فرشــــته ای با هم دوست شدند .. فرشــته پــری به شاعــر داد
و شــاعر ، شعـــری به فرشته .. شـاعر پر فرشـته را لای دفتـــر شعــــرش گذاشـت ، و شعرهایش بوی آسمان گرفت .. فرشته شــعر شـــاعر را زمــزمه کرد ، و دهــانش بوی عشــق ـگرفت .. خـــدا گفت : دیگر تمـــام شد . دیگر زندگــی برای هردوتان دشــــوار می شود .. زیرا شــاعری که بـوی آســـمان را بشنود ، زمــین برایــش کوچک اســت !.. و فرشته ای که مــزه ی عشـــق را بچشـد ، آســـمان برایـش کوچک اســت !... پ . ن ۱ :این روزها ، غرقم در این روزمرگی های پوچ .. و می دوم ، بی آنکه برسم .. پ . ن ۲ : .. شاعر و فرشته .. هنوز هم فرشته ها زمینی اند؟؟!.. ــــ دوستان من در وبلاگ نایت اسکین ، در انتخاب برترین وبلاگ ماه شرکت کردم. هرکس که دلش خواست ممنون می شم اگه به این سایت بره و به وب من رای بده.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
همه ی مــــاجـــرا همین بود ..
کــرم می خواست در پیــله ی تنهـــایی خـود
پیش از پـرواز " پـــــروانـه " شـدن را بفهمـــد !...

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
بیا تا ته کـــــودکی هـــایـمــان بدویـــــم ...
نبــازیـم ..
نمیــــریـم ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ..
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک !..
آسمان آبی و ابر سپید ، برگ های سبز بید ..
عطر نرگس ، رقص باد .. نغمه ی شوق پرستو های شاد ..
خلوت گرم کبوترهای مست ..
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !...
پ.ن : سال نو مبارک ! با زیباترین و بهتربن آرزوها برای همه ..
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم
نمی دانی چقدر دلم گرفته .. چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند . اینجا همه چیز مرده است . صندلی ، میز ، آینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار و حتی ماهی های درون قاب ! و من که از همه مرده ترم ! اگر باور نداری پاورچین ، پاورچین کنارم بیا ببین که بوی کافور می دهم .. آواز کلاغ ها را هم می شنوی ؟ این آواز سیاهی اتاق را بیشتر می کند. کلاغ های سیاه پوشی که به جای خرما ، قارقار تعارف می کنند.. اینجا مجلس ختم من است!!! اعتراف کنم؟! دوستت دارم !
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
دلم گرفت از این روزا .. از این روزای بی نشون از این همه در به دری .. از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما .. از آدمای مهربون از این مترسکای پست .. از هم دلای هم زبون تو هم که بی صدا شدی .. آهای خدای آسمون .. آهای خدای عاشقا .. تویی فقط دلخوشیمون.. آره دلم خیلی پره .. " از غمای رنگ و وارنگ .. از جمله ی دوستت دارم .. دروغای خیلی قشنگ .." دلم گرفت از این روزا .. از آدمای مهربون ..از تو که با ما نبودی .. از آون خدای آسمون .. از اون خدای آسمون .. از اون خدای آسمون .. پ.ن: خدایا دلم گرفته ..
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
گاهی انگار تمام فکر و خیال های دنیا ، همه ی غصه ها ، همه ی رویاها و همه ی آرزوها جمع می شن و میان تو فکر من! زیاد می شن که توی یه اتاق بزرگ هم جا نمی شن !!.. ولی گاهی هیچ خیالی ، هیچ آرزو و هیچ رویایی سهم من از این دنیا نیست !!.. این همون حسیه که الان دارم! حسی که انگار تو هفتا آسمون هم یه ستاره ندارم !... پ.ن : بارن من ، ببار ..
گاهی انقدر
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |
پلک هایم چه سنگین می شوند .... خوش خیالی نکن ! دیگر اجازه نمی دهم حتی لحظه ای به خواب من بیایی!!... .... پایان ثانیه های انتظار است وقتی حتی با یادش هم دلت نمی لرزد !... پ.ن: تمومش کن .. خواهش می کنم .. پ.ن۲: ستاره ی من؟ هنوز هم انتظار من پایان نیافته..منتظرت می مونم دلبرم ..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط نیـــلوفــر ، یک آرام ٍ وحشـــی!! |