|
سخــن اين اسـت كه مـا بي تــو نخـواهيم حيـــات .... |
|
|
باور مـ ـا نمی شـ ـود ، در سـ ـ ـر مـ ـا نمـ ـی رود کـ ـز گـ ـذر سـ ـینـ ه ی مـ ـا یـ ـار دگـ ـر گـ ـذر کنـ ـد .... + دلم برای شب بیداری و نوشتن برایت تنگ شده بود شاهزاده ! " چیـ ـزی شبیه معجـ ـزه است وقتـ ـی هر شـ ـب بـ ه خیـ ـر می گـ ـذرد .. بی آنکـ ه کسـ ـ ـی بـ ه تـ ـو بگـ ـوید "شـ ـب بـ ه خیـ ـر " ...!!! " + خدا نکند که زمین و زمان به جانت بیفتند و نگذارند بنویسی ...!! فقط پریشانی برایت می ماند و بس ! + دلتنگی ها که تمامی ندارند وقتی از من دوری ... ولی چقدر بگویم و همه بخوانند الا تو ..؟!! + بعد از چند ماه که برگشتم و سری بهت زدم .... لعنت به این دل ! هنوز هم تاب نگاه کردن به چشم هایت نیست !!!... + ممنون از همه ! این مدت ، عجیب دلم گرم شد ! + رازقی عزیزم ! بهترین خواهر دنیایی عروس خانوم مهربون !! نمي ئونم چرا نمي نويسم ! مي تونم ، مي خوام ، ولي نمي نويسم ...! تازه دارم خودمو پبدا مي كنم .. بين اين غريبه ها و تنها ، تازه دارم مي فهمم كي هستم و چي مي خوام ... معذرت مي خوام رازقي ... مارال ... و ...! مي دونم نگرانتون كردم ... . طاقت نداشتم ... بهت زنگ زدم بعد از اين همه روز ! آروم شدم .. دوباره زنده شدم .. نفس كشيدم ! . ببش به خاطر دروغ هايي كه گفتم و نوشتم . حقيقت همينه ! بدون تو نمي شه .. نمي خوام .. نمي تونم ...! . مي نويسم به زودي ! مثل آدم ! قول مي دم !!!
+ وقتی که گفتم اگه تو رو نداشته باشم نمی مونم ، کسی باور نکرد ...! حالا از وسط ناکجا آباد دارم می نویسم برات ! منطاقت موند توی اون شهر لعنتی ِ پر از دود ِ نفرین شده رو نداشتم . توی خیابون همه ش می ترسیدم تو رو ببینم و دوباره دلم هواتو کنه و بازم همه چی برگرده سر جای اول ...! یک ساعت قبل از رفتن اومدم جلوی خونه ت . می دونستم تنها نیستی ! خداحافظی کردم باهات ، ولی تو حواست نبود ... ... + حالا تو این شهر ، وقتی که راه میرم ، می دونم که در هیچ خونه ای قرار نیست باز بشه و تو ازش بیرون بیای .. می دونم که این خیابونا تا حالا رنگ تو رو به خودشون ندیدن ... این روزا که میگن تهران بارونیه ، من و مردم این شهر از گرمای بیرون به کولر گازی پناه میاریم !... دیگه دلم هوای بارون ِ تهران رو نمی کنه . اینجا دلم که می گیره ، دست به دامن آسمون نمی شم واسه یه قطره بارون ! میرم لب دریایی می شینم که همیشه هست .. اینجا یه جزیره ی خلوت و دوست داشتنیه با مردمی که غریبه هستند ، ولی حتی از تو هم مهربون ترند شاهزاده ...!! .... + من دارم زندگی می کنم . بدون تو و بدون اینکه حتی یه بار فایل عکساتو باز کنم و چشماتو ببینم .. نگران نباش شاهزاده ، من هنوزم نفس می کشم !!!
من اينجا براي كسي مي نوشتم كه بود ، فقط ... براي من نبود ! من دلم را به مردي كه دادم ، كه دلش را ، جاي ديگري ، به كس ديگري داده بود ! من به اندازه ي هزار سال بزرگتر شدم با كسي كه تمام دنيايم بود ...
...
+ عزيز دل ! هنوز هم عزيزي !... تعجب نكن !... فقط ، كمي چشم هايم باز شده ! قبول دارم شاهزاده ، سهم من از زندگي هرگز تو نبودي .. پنج ماه ديگه تازه 20 سالم مي شود ! 20سالي كه 8 سالش را با تو بودم _خيال و واقعيتش مهم نيست ،مهم بودن است _ و حالا كه نيستي ، نه در خيال و نه در كنارم ، فقط برايم مشتي خاطره مانده و موهايي كه هر بار جلوي آينه نگاهشان مي كنم ، سفيديشان تو را به يادم مي آورند !... اين خيالبافي ها به جايي نمي رسند .. تو كنارم نيستي .
...
+ جلوي آينه مي ايستم . قلم را بر مي دارم و اين بار ، لبخند را روي صورتم نقاشي مي كنم ! هيچ كس نمي داند در دلم چه آتشي ست .. بهتر ! بگذار لبخند ديگران از سر آرامش باشد ! نه مثل من ...
...
+ امروز كه عكس هايت را ديدم ، با او ، انگار تازه فهميدم كه هميشه هم آخر قصه قشنگ تمام نمي شود ! هميشه هم نمي شود دلخوش به آرزوهاي محال بود و در انتظار يك معجزه ي غريب !! هميشه هم نمي شود به يك خيال خوش بود و ابلهانه لبخند زد ...
...
+ نفس عميق مي كشم و بغضم را پايين مي دهم و ... زندگي مي كنم !
هستند انسان هايي كه مرده اند ... فقط راه مي روند ، نفس مي كشند و فكر مي كنند ، فكر مي كنند ، فكر مي كنند ...!
+
تاريخ 90/07/18ساعت نويسنده ورونيـ ـ ــــكا
" خدايا ! امروز همان روز مباداست .. معجزه اي كن !!!... " + تمام اين عاشقانه هاي تكراري و زمزمه هاي پر درد را كه كنار هم بگذاري فقط به يك چيز مي رسي : تنهــ ـ ـــــايي ...!!! + من از آدم ها مي ترسم ! + آن شبي كه ديوانه شده بودم و تنها در خيابان ها راه مي رفتم و اشك مي ريختم و بلند بلند از خدا شكايت مي كردم ، فراموش كرده بودم كه هست .. مي بيند .. مي فهمد .. ببخـ ـ ـش خدايـ ـا ... كـ ــ ـم طاقـ ـت شـ ـده ام ....! + اين روزا كه عين ديوونه ها يا نشستم توي خونه و درو روي خودم بستم و فقط هي نقاشي مي كشم و به محض تموم شدن پاره اش مي كنم و ميرم سراغ بعدي ، يا توي خيابونا قدم مي زنم و به يه چيزي كه حتي درست نمي دونم چيه فكر مي كنم ، عجيب دلم براي اون خنده هات و نگاهات پر مي كشه !... " نـ ه اينكـــ ه دردي نيسـ ـ ــت .... گلـ ـويي نمانـ ـده بـ ـراي فـ ـرياد ....!!! " بعضي وقت ها احساسات انقدر زياد و غليظ مي شوند كه ديگر نمي شود نوشتشان ...! . . . از آن شبي كه گرماي تنت را لمس كردم ، كنارت نشستم و به شانه ات تكيه دادم ، كه هر جايي كه رفتي دوباره برگشتي و كنارم نشستي ، كه رد عشق را در چشم ها و رفتارت براي چندمين بار ديدم ، حالم هنوز هم طبيعي نيست ...!! . . . بي مقدمه گفتي : " ببينمت ؟؟! بذار درست رنگ چشماتو ببينم !! " به چشمهايت كه خيره شدم ، تنم يخ كرد . من ؟! كنار تو ؟! بدون ذره اي فاصله ؟! جلوي ديگران ؟! . . . انگار دنبال بهانه اي مي گشتيم براي خارج شدن از بحث بقيه .. نوشته هاي پشت جلد چنگ و سرود را نشانت دادم . شروع كرديم به زمزمه كردن با هم ! بدون اينكه حتي بفهميم ديگران ساكت شده اند و ...! صدايت .. خنده ات .. حرف هايت .. آن هم انقدر نزديك به من و ....! . . . خدايا ! رحم كن !! من انقدر ها هم كه تو فكر مي كني صبور نيستم !!!!!! . . . شنيدي سنگ صبورم چه گفت ؟!! گفت : " چقدر اين دوتا به هم ميان !! " و من آتش گرفتم .....!! " چـ ـرخ برهـ ـم زنـ ـم ار غيـ ـر مـ ـ ــرادم گـ ـ ــردد ....! " + چقدر برايت گفته ام ؟ از زمين و زمان و عشق و ....! چقدر ؟! ولي مهم ترينش را هنوز نگفته ام ! جرات نكردم !! هنوز نگفته ام كه بايد بروم .. نگفته ام كه اين خانه هم چند سالي مي شود كه ديگر جاي من نيست .. چه كنم عزيزكم ؟ نه مي توانم بمانم ، نه مي توانم از اين شهر دل بكنم ! شهر غريبه اي كه تو در آن نفس نمي كشي ، نمي خندي ، زندگي نمي كني ... و شهر آشنايي كه در آن جايي ندارم ، ولي تو هستي ... " تو بگو .. چه كنم شاهزاده ؟! " خيلي وقت است كه با تو زندگي مي كنم .. يعني ، چشم هايم را كه مي بندم تو مي آيي ! خب همين بس است برايم ! نه ؟! يعني تو رويايت هم آنقدر عزيز و بزرگ است برايم كه راضيم مي كند !... راضي كه نه ! ولي خب ، چاره چيست نازنين ؟!... شب ها ، هميشه عجولم براي خواب !... براي خواب كه نه ، براي بستن چشم هايم و آمدن تو !! شب ها ، چراغ را خاموش مي كنم ، دراز مي كشم و با شوق چشم هايم را مي بندم و انتظارت را مي كشم ! در باز مي شود .. تو مي آيي ...! روي ديوار دست مي كشي .. به عكس هايت نگاه مي كني و با لبخند كنارم مي نشيني ...! همين است زندگي من !! باورت مي شود ؟؟!!... ديوانه نيستم ! ولي در خيابان كنارم هستي . دستم را مي گيري .. برايم حرف مي زني .. پشت هر ميزي كه مي نشينم ، تو روبرويم هستي ! لبخند مي زني و بدون اينكه ديگران بفهمند ، از آن نگاه هاي قشنگ و معني دارت مي كني و هر دو مي خنديم !!... . . . . آشفته مي نويسم امشب ؟ تو ببخش .. بعضي شب ها - مثل امشب - سرم پر مي شود از اين حرف هاي هرگز نگفته ! و تا برايت ننويسم آرام نمي شوم . به دل نگير عزيز دل ! امشب هم از آن شب هاي ديوانگي ام است .. كمي كه بنويسم ، آرام مي شوم ... احساس مي كنم عقلم را از دست داده ام ! يعني يا ديوانه ام ، يا دچار جنون شده ام !!! از تنهايي كلافه ام ، ولي تنها دوستم را - تو كه خوب مي شناسي! - تشويق مي كنم براي رفتن !! براي اينكه برود و به اندازه ي چند قاره از من دور شود و خوشبخت شود !!! و بعد خودم تنها بمانم و روزي هزار بار خودم را لعنت كنم كه مقصر تنهايي خودم هستم !... . . . . دلم برايت تنگ مي شود هر لحظه . حتي وقتي كه چشم در چشم هايت دوخته اي و صدايت در گوشم مي پيچد !!... تكراري مي نويسم .. تو ببخش دلبرم .. + بي همگان به سر شود ... بـ ـي تـ ـو بـ ه سـ ـر نمـ ـي شـ ـود !!! " مايـ ه ي خوشـ ـدلي آنجاسـ ـت كـ ه دلـ ـ ــدار آنجاسـ ـت .....!! " . + روز به روز نگران تر مي شوم و تو روز به روز مهربان تر مي شوي ..! هم من دلشوره دارم هم تو ، براي نتيجه ي اين همه تلاش. آرامم مي كني ، لبخند مي زني و باز هم ادامه مي دهيم ...! . + هر روز بيشتر به تو نزديك مي شوم ... بيشتر عاشق مي شوم ! . + هـ ـر دمـ ـش بـ ـا من دل سـ ـ ــوختـ ه لطفـ ـ ـي دگـ ـر اسـ ـت ....! . ( وقتي كه زمين بخوري و دستت بره تو گچ به خاطر يه ضرب ديدگي مسخره و از كار و زندگي بيفتي ، اون موقعس كه قدر عافيت رو مي دوني !!! درست مثل الان ِ من !!! ) |
|