تبليغاتX
آهســته وحشــی می شـــوم!...


آهســته وحشــی می شـــوم!...

!....... نفســـم می گـیرد ، در هــــوایی که نفــس هــای تــو نیســت

مي بويـم گيســوانت را ،

تا فرشــــته ها حســـــودي كنند به عطــــر تو .....


شــــانه مي زنم موهــايت را ،

تا حــوري ها ســـرك بكشــند از بهشـــت براي تماشــــا ...


شعـــر مي گويم براي تو  ،

تا كلمــات كيف كنند ..

مســت شوند ..

بمـــــيـرند !!...............





P.S 1  : ديوونه ي چشماتم ، وقتي كه اونجور متفكرانه زل مي زني به آدم !!...

بعضي وقتا مثلا جدي ميشي ،‌ ولي خنده ي تو صدات هميشه لوت ميده!!

وقتي حرف مي زنم ، انقدر مهربون و جدي بهم نگاه مي كني كه

دلم مي خواد يهو خفه شم بشينم زل بزنم بهت !


P.S 2 : سر من مست جمالت .. دل من رام خيالت !!....


P.S 3 : بعضي وقتا هم كه مخصوصا يه كاري مي كني كه صداي منو دربياري و بعدش يواشكي مثل پسربچه هاي شيطون و خرابكار زير چشمي منو نگاه مي كني كه آماده ي جيغ زدنم ،

دلم مي خواد همون لحظه داد بزنم كه دارم از عشقت مي سوزمممممممم !!!....



ولي خودمونيما ، خوب بلدي مچم رو بگيري !!!


P.S 4  :  تا آخرين مژه بر هم زدنم ،‌ در كنارت خواهم ماند ! .....


P.S 5 :  راستي ، ‌8  بهمن تولدم بوداااااا....؟!!! همه بي معرفتند‌!!!!


نوشته شده در 88/11/18ساعت 20:50 توسط نیـــلوفـر | |

 

گفتنــد : " یــافت نمی شــــود ! جســته ایم مـــا ..."

                            گفتــم : " آنکــــه یـــافـت می نشـــود ، آنـم آرزوســت .......!!!

 

***

 

P.S 1 : شرمنده به خاطر تاخیر زیاد..

کامپیوتر خراب بود! و اوضاع روحی از اون خراب تر !

الان کامپوتر درسته ، ولی حال و احوالات ما بدتر از قبل ......!

 

P.S 2 : " همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ...!! "

 

P.S 3 :  عشق من ...

من خوش شانس ترین عاشق دنیام !

چون با اینکه هنوز مال من نشدی ، ولی حداقل" اســــتـادم" شدی فعلا....!!

 

نوشته شده در 88/10/17ساعت 11:49 توسط نیـــلوفـر | |

همـه ی آرزوهـای خـوب آدمـــیان بـرآورده خواهــد شــد .

 

                                              آمــیــن ! 

 

                                این وعــده ی خــود خـــداسـت ...

 

 

 

 

 

 

 

۶ سال انتظار ....

باز هم مثل ۶ سال پیش ، در که باز شد ، صدام گم شد !

تمام وجودم نگاه بود و نگاه ....

تو هم تصور ۶ سال پیش رو از من داشتی ! تعجب رو از چشمات می خوندم ...

خدایااااااااا !!!

هنوزم نمی دونم چی توی نگاهته که این همه سال منو اسیر کرده .

بارون شدیدی میومد . رفته بودی پشت پنجره و تمام حواست رفته بود به طوفان بیرون و

لیوان داغ چایی که بین دستات نگه داشته بودی ...

کنارت ایستادم . بهترین فرصت بود برای خیره شدن به تو و یه دل سیر دیدنت !!

یه دفعه انگار سنگینیه نگاهمو حس کردی و چرخیدی طرف من.

نمی دونم تو نگاهم چی دیدی که از اون لبخندا زدی بهم و حواست پرت شد و چایی

ریخت رو دستت!! بدجور به هم ریختی وقتی با خنده چایی رو از دستت گرفتم و گفتم :

" چیه ؟! چرا هول کردی؟!! "...

درباره ی همه چی حرف زدیم . و درست وسط بحث کردنامون من یه دفعه محو چشمات و صدات

 می شدم قافیه رو می باختم و تو مثل همیشه قشنگ مشکلمو می فهمیدی و با لبخند

سرت رو پایین می نداختی!!!...

آخ که چقدر دلتنگت بودم ... با ولع تک تک کلماتت رو می بلعیدم و تمام نگاه های معنی دارت رو به

 خاظر می سپردم ...

چقدر لذت بخش بود با تو صحبت کردن .. از سعدی و سهراب و حافظ و نقاشی و غزل و

شعر حرف زدن ....

صدای شعر خوندنت .. حرف های عاقلانه ات .. صدای خنده هات .. بی قراریت که فقط با قدم زدن

تو طول و عرض اتاق خودش رو نشون می داد و سیگار کشیدن های پشت هم دیگه ات ......

تمام لحظه های با تو بودن جلوی چشمامه !

6 سال زحمت کشیدم که اونی بشم که تو می خوای.. می دونستم یه روز دوباره می بینمت.

می خواستم روزی که می بینمت رضایت رو تو چشمات ببینم که دیدم!!

می خواستم روزی که منو می بینی ، دیگه نتونی راحت از من بگذری ...

6 سال پیش ازت گذشتم . رفتم که بزرگ بشم از نظر تو . رفتم که اونی بشم که تو می خوای

 و می پسندی ..

تمام سعی ام رو کردم. خودت که دیدی دلبرم ؟ ولی بازم ببخش اگه کم گذاشتم....

صدات رو که ضبط کردم روزی هزار بار گوش می دم..

عکس هایی رو که بدون اینکه خودت خبر داشته باشی ازت گرفتم رو هم نگاه می کنم..

به خدا هنوز هم باورم نمی شه...

هنوزم اسمت و عکست که می افته روی صفحه ی گوشیم ، دستام می لرزه...

صدات رو که پای تلفن می شنوم ، از خوشحالی بغض می کنم ...

هر دفعه که صدات رو می شنوم یا میام می بینمت ، تا ۱ ساعت بعدش هیچی نمی تونه جلوی اشکام

رو بگیره ....

باز هم مثل قدیم ، دستت که به سازت خورد ، تمام تنم لرزید ....

عزیزترینم ! معشوق قدیمی ! اولین و بزرگترین عشق من !

من قدر لحظه لحظه های با تو بودن رو می دونم !!!!!

و این بار نازنینم ، من تا آخرش هستم ! حتی اگر زمین به آسمان برود و آسمان به زمین بیاید !

تو معشوق ابدی من هستی !!!!....

 

P.S 1 : دیدار روز ۲۷ شهریور بود و این نوشته برای فردای اون روز. ولی وقت سر زدن به اینجا نبود !

P.S 2 : من ایستاده ام تا جان فدا کنم تو را !!!

P.S 3 : و  دومین دیدار ! به شیرینی اولین روز !! ۸ شهریور !

روزی که همه چی رو بهت گفتم ..

اعتراف کردم که این همه سال عاشقت بودم و رفتم به خاطر تو ...

گفتم که تو این سالها همدم روز و شبم فقط تو بودی ..

گفتم که مخاطب تمام شعرام که همیشه می خوندی و تشویقم می کردی ، خودت بودی !!...

گفتم که تو این همه سال همه ش نقش بازی کردم ..

گفتم که هیچ کس جای تو رو نگرفت و انقدر همه با تو مقایسه می شدن که جا می زدن !!!....

گفتم چی بهم گذشت بدون تو ...

از نا امیدی و تنهایی و خستگیم گفتم برات ....

تو هم گفتی ....

گفتی که احساسم ۲ طرفه بوده !!...

گفتی که می فهمی همه ی حرفامو ...

گفتی که می دونی عاشق بودن یعنی چی و ۶ سال عذاب چقدر تلخه ...

 

 

P.S 4 : تو هنوز هم مثل همیشه بزرگترین آرزوی منی !!!!

 

نوشته شده در 88/08/29ساعت 19:36 توسط نیـــلوفـر | |

 

 

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم !!

 

 

 

 

P.S : نوشته های من را بدون مخاطب فرض کنید لطفآ !!

 

 

 

نوشته شده در 88/06/22ساعت 20:36 توسط نیـــلوفـر | |

دفتـر خاطراتـــــــم رو باز می کنـــم و بوی تــــو همه جــــا رو پــرمی کنـــه !

امشــــب تولــــد توســــت ....

از اینجــــا ، از این راه بســـــیار دور ،

از اختـرک تنهـــــایی ام ، صــــدام رو بشــــنو :

- این منــم ! دخـتر کوچولوی تـــو !

شــاهــــزاده ی قصــــه ی من ،

تــــولــــــدت مــبــارک !!!!

 

 

P.S 1 : امروز برای طولانی ترین سجده شکر دنیا بهترین و بزرگترین دلیل دنیا رو دارم !!

برای اینکه ۲۲ سال پیش خداوند عزیزترین موجود زندگی من رو آفرید !

 

P.S 2 : و امروز بزرگترین بهانه رو دارم برای

 بوسیدن دستهای مادری که تو رو به این دنیا آورد و به من هدیه داد !!

 

P.S 3 : خواستم این پست رو شب تولدت بنویسم ، ولی از شدت تب و لرز نشد !

اما بهت زنگ زدم ، سر ساعت ۱۲ !!!!

 

P.S 4 : این دل نمی میرد ، تا عشق تو را دارد !!...

 

P.S 5 : امسال نه تولد من نه تولد تو ، نشد که پیش هم باشیم ..

ولی نازنینم ، از این راه دور ، می بوسمت ......

 

 

نوشته شده در 88/06/13ساعت 15:55 توسط نیـــلوفـر | |

برای اعتــــراف به کلیســــا می روم

رو در روی علف های روییــــده

بر دیوار کـــــهنه می ایســـتم ،

و همه ی گـــنــاهــان خـودم را یکجــــا اعـــتراف می کــنم .

بخشـــیده خواهــــم شـد به یقین !

علف ها بی واســـطه با خدا ســـخن می گوینـــد ...

 

                                                                " حســین پنــــاهی "

 

 

P.S 1 : دیروز دیدمت . ولی رفتارت اصلا به حرفایی که زده بودی نمی خورد!

بازم تردید ... تو چشمات و حرفات فقط عشق بود ! پس این تناقضت برای چیه آیا ؟!!

P.S 2 : آنگونه عاشقم که حرمت جنون را حس می کنم !!...

P.S 3 : وقتی که در آغوشم گرفتی ، فقط آروم زمزمه کردم :

       گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ..

                            چه بگویم ! برود غم ز دلم چون تو بیایی !!....

 

نوشته شده در 88/06/02ساعت 17:25 توسط نیـــلوفـر | |

من موی تو را به عالمی نفروشم ...

                     تو جان منی .. کسی ز جان سیر نشد !!!

                                  ...

چقدر دلم گرفته ...

دلم می خواد گریه کنم تا وقتی که اشکی برام نمونه .. تا وقتی که دیگه چشمام نبینه ..

تا وقتی که کور بشم و این زندگی مزخرف و نبینم که هیچ وقت چشم نداشته ببینه یه نفس

راحت می کشم ..

دیگه از خودم و شعرای تکراریم  و حرفای تکراریم و زندگی تکراریم خسته م ...

دارم می نویسم برای مخاطبی که نمی دونم کیه .. برای دردی که نمی دونم چیه ....

تا همین یه ساعت پیش برای خنده هام دلیل داشتم ، برای شادیهام دلیل داشتم ،

برای امیدواریم دلیل داشتم ...

تا همین یه ساعت پیش دنیام یه رنگ دیگه بود ، یه شکل دیگه بود .. یه جور دیگه بود !

تا همین یه ساعت پیش با فکر کردن به عزیزم ، به عشقم ، ناخود آگاه لبخند می زدم و یه

نفس عمیق می کشیدم ..

ولی الان به محض اینکه صورت مهربونش میاد جلوی چشمم ، صداش که تو گوشم می پیچه ،

این بغض مزخرف خفه م می کنه ...

هنوز دارمش . هنوز با منه و کنارمه . ولی بودنی که دیگه الان می دونم همیشگی نیست ...

الان می دونم که عشق واقعیش کس دیگه س .. جای دیگه س ...

می دونم دوسم داره .. می دونم براش مهمم .. ولی نه مهم تر از کس دیگه ...

آخه خدایاااااااااااااااااااا !! چرا من انقدر ساده و بچه و رویایی بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا زودتر از اینا بهم نفهموندی که .......؟؟؟؟؟

تو که الان داری صدای هق هقمو می شنوی ، تو که الان داری صدامو می شنوی ،

تو که الان داری لرزش دستامو می بینی که به سمت خودت دراز کردم و پایین نمیارم ،

خودت بگو ! عادل باش ! به بزرگی خودت قسمت می دم ... حق من این بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

نگو که نمی شنوی ! نگو که سرت به بنده های دیگه ت گرمه ! باورم نمی شه ....

تو اینجایی خدای برزگ و مهربون و بی همتای من !

تو کنارمی .. در منی .. پشتمی ... پس چرا تو هم دیگه نمی تونی آرومم کنی ؟؟؟؟!!!

آخه بهم بگو من مگه چی کار کردم که همیشه باید دیر برسم ؟؟ همیشه باید دوم بشم ؟؟..

نمی تونم بنویسم .. نمی تونم حرف بزنم ..

فقط خدایا یه چیز می خوام ازت !

تا وقتی که هست ، باشم .. وقتی که رفت منم ببر پیش خودت .

وگرنه خودم میام ! خودت خوب می دونی ....

 

 پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من ...

                              تن نیستی که جان دهم و وارهانمت !!!....

 

پ.ن : خدایا ! هرچی تو بگی .. هرچی تو بخوای .........

نوشته شده در 88/05/30ساعت 2:33 توسط نیـــلوفـر | |

زندگی یعنی ... چشم های تو ، وقتی می خندی !

زندگی یعنی ... حسرت من ، وقتی ندارمت !

زندگی یعنی ... جای پُر من ، توی آرزوهای تو !

زندگی یعنی ... تو ، همه ی آرزوهای من !

.

.

.

زندگی یعنی همه ی نداشته هایی که می خوامشون !

زندگی یعنی همه ی داشته هایی که نمی خوامشون !

 

 

P.S 1 :  زندگی یعنی وقتی که تو آغوشت گم می شم !

زندگی یعنی بی تابی برای یک لحظه دیدنت !

زندگی یعنی چشم های تو ، همه ی دنیای من !

زندگی یعنی ، تو !!!

 

P.S 2 : هستم! می آیم و می بینم و می خوانم ! ولی این روزها هوای دلم ابریست !

بی معرفت نیستم! فقط کمتر و دیر به دیرتر می نویسم !

نوشته شده در 88/05/12ساعت 0:31 توسط نیـــلوفـر | |

                                                       وقـتــی آرامـــــم

                                                           انگـــــار

                                                      خـــودم نیســـتم

                                                           انـگــــار

                                                        در درونــــــم

                                                      کسی دیگــــر

                                                    می زنـد دســــت

                                                      می زند پـــا ...

 

                                          ـــــــــــــــــــــــ***ـــــــــــــــــــــــــ

 

دیشب بهت گفتم :

- اگه الان بهت زنگ بزنند بگند من مرده م ، چی کار می کنی ؟!

... سکوت کردی ..

باز شدم دختر کوچولوی لوس و زبان نفهم تو !

- بگو دیگه !! خواهشششش!!!

یه دفعه داد زدی :

- زبونتو گاز بگیر ! ساکت شو دیوونه .

... برعکس همیشه که از داد زدنت می ترسیدم ، این بار خندیدم و محکم بوسیدمت !

خنده م از این بود که فهمیدم بود و نبودم حداقل برای تو مهمه ...

دوستت دارم !  چقدر ؟   باور کن دیگه نمی دونم !!!

 

P.S  1  : یاد آن بوسه که هنگام وداع .. بر لبم شعله ی حسرت افروخت .....

P.S  2  :  حرفی ندارم !

 

نوشته شده در 88/04/21ساعت 14:9 توسط نیـــلوفـر | |

دنیای کوچکی دارم ..

قلم هایم چنـــد وقتـــــی است

وارونــــــه نقش زنـــــی را حک می کنند

بی آنکه بدانم کیســـت یا کجــــاست ؟!!

آنســـان که دســتانـــــم چهره ی چروک کاغـــــذی اش را می پیمود

خاطره کـــــورم کرد !

دنیای عجیبــــی دارم ...

      

 

پ . ن ۱ :  لطفا هرکی منو لینک کرده بهم بگه که لینکش کنم !

پ.ن ۲ : میان حس ناکامی ، سرودن را نمی خواهم ...

 

نوشته شده در 88/04/04ساعت 14:58 توسط نیـــلوفـر | |


Design By : Night Skin